خرید بک لینک

...تردیدی نیست که هر نوع «عمل شناخت»، سرانجام باید به مرحلۀ اثبات برسد؛ اثبات برای خود شناسنده و اثبات به دیگران. لیکن هر موضوع شناخت نیازمند «عمل شناخت» نیست؛ موضوعاتی هستند که برای انسان خود به خود شناخته شده اند؛ از باب مثال: گزارۀ «من هستم» هیچ نیازی به عمل شناخت ندارد. نه فقط ذاتاً بدیهی است بل بر پایه یک سری بدیهیات دیگری نیز است که آن ها نیز نیازمند عمل شناخت نیستند.

این که دکارت پایۀ فلسفه اش را «من هستم چون فکر می کنم» قرار داده، مصداق یک دور است؛ اگر در هست و نیست «من» تردید باشد، جائی برای تکیه بر «فکر می کنم» نیست. زیرا «فکر» معلول «من» است، تردید در «من» عین تردید در «من فکر می کنم» است.

دکارت بر منطق ارسطوئی اشکال می گیرد که: نتیجۀ قیاسهایش یا در صغرایش هست و یا در کبرایش، هیچ نتیجۀ تازه ای نمی دهد. اما این سخن خودش نیز هیچ نتیجۀ جدیدی نمی دهد و تکرار همان «من» است.

بنابراین گزاره هائی از قبیل «من فکر می کنم»، «من شناخت می کنم»، «هر چه در این جهان هست موضوع شناخت من است»، «باید برای هر چیز یک شناخت دست و پا کنم»[1] و... هیچ کدام نیازمند عمل شناخت نیستند.

و از جانب دیگر: موضوعاتی هستند که طوری در حیات فردی و اجتماعی انسان حضور دارند که اگر آن ها از انسان منها شوند نتیجه مساوی می شود با غیر انسان، از قبیل: خدا هست، خانواده ضرورت دارد، باید در جامعه زیست، قبح ذاتی برخی رفتارها و حسن ذاتی برخی دیگر. اسلام این قبیل گزاره ها[2] را «معلوم بالفطره»[3] می نامد و آن ها را نیازمند عمل شناخت در اصل «هست و نیست» شان، نمی داند، و مسلّم بودن شان را مورد توافق همۀ انسان های سالم می داند. و هرگز در مقام اثبات آن ها بر نمی آید.

به زیر سوال رفتن این معلومات بالفطره را انحراف می داند؛ انحراف در اثر نقص و بیماری و یا انحراف در روند علمی.

پس می ماند «اثبات در محاورات و مناظرات علمی». در این مسیر نیز موضع گیری اثباتی را دوست ندارد، بل بر اساس همان بدیهیات اولیه از موضع واقع گرایی به تبیین هر موضوع می پردازد، آن گاه ابطال خواهی می کند. از «مراء» و جنگ نظرها هم پرهیز می کند و هم پرهیز می دهد. زیرا این درگیری به نتیجه ای نمی رسد، و پروندۀ تاریخ علم نشان داده که به جائی هم نرسیده است[4] و بن بستی که امروز گریبان گیر مدیریت جامعه ها و جامعۀ جهانی شده بهترین و فرازترین گواه آن است.

سقراط نیز این متد را داشته است که دست طرف را بگیرد و پیش ببرد تا او خود به واقعیت برسد. اما این شیوه را تنها در علوم انسانی و مسائلی که با سوفسطائیان در آن ها درگیر بوده به کار می گرفت؛ هستی شناسی او از شناخت اجتماعیات زاده می شد و می گفت: پس جهان واقعیت دارد، انسان واقعیت دارد و…[5]

اسلام و مبانی مدیریت،ص 325-327

[1] اصطلاح دست و پا کنم؛ به خاطر این است که انسان در موارد بسیاری حس شناخت خود را با خرافات اقناع می کند.

[2] و در رأس آن ها «من هستم» را. و نیز «خدا درکی» را معادل «خود درکی» می داند.

[3] این با آنچه کانت «معلومات قبل از تجربه» می نامد فرق دارد. مراد او تنها «معلومات بالغریزه» است گرچه گاهی با «معلومات بالفطره» می آمیزد. او فطرت را نمی شناسد.

[4] توجه: در علوم انسانی.

[5] البته این دربارۀ آن سقراط است که تاریخ علم به ما معرفی می کند، و اگر او سبک اندیشۀ دیگری داشته و به ما گزارش نشده، چیز دیگر است.

برچسب: نویسنده: رها پورعلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 20:12

صفحه بندی