خرید بک لینک

دین آری، اجراء نه: در تاریخ و سرگذشت ادیان، یک عنصر قوی از اندیشۀ خوارج بوده است؛ خوارج می گفتند: حکم از آن خداوند است خواه حکم تکوینی- که سرنوشت همه چیز و همه کس در اختیار اوست- و خواه حکم تشریعی. و نتیجه می گرفتند که مردم در عمل به احکام تشریعی و رفتارهای فردی و اجتماعی نیازمند مدیریت با ماهیت دولت، نیستند.

اما دربارۀ امّت های پیشین، آنچه بعینه مشهود است، این است که امّت ها می گفتند: دین آری، و حکم و احکام در اختیارات خداوند است. و نتیجه می گرفتند که اجراء و مدیریت جامعه، از آن خودمان است. و بسیار اندک رخ داده[1] که اجراء را نیز به دست دین و خدا بسپارند. بدیهی است که در این صورت، دین باید مطابق تمایلات «قدرت» تفسیر شود. و برآیند دین با این چنین دولتی، غیر از تحریف دین فرآیندی نخواهد داشت و نداشته است.

با صرفنظر از گرایش ها و بینش ها، و بدون طرفداری از دین، و از دیدگاه صرفاً «واقعیت» نه از دیدگاه «حقیقت»، باید گفت: انسان در عینیت تاریخ به طور کاملا «متناقض» عمل کرده است؛ هم دین را پذیرفته و هم آن را رد کرده است.

هیچ دینی نمی تواند به «عدم ضرورت دولت» معتقد باشد؛ دربارۀ هر چیزی سخن بگوید تنها دربارۀ مدیریت جامعه، ساکت باشد. چنین چیزی دربارۀ ادیان، امکان ندارد، مگر این که خودمان را فریب دهیم و یک تعریف نادرست از دین ارائه بدهیم؛ نادرستی که به نادرستی آن آگاهیم، و این دیگر تناقض نیست، خود فریبی است، آنهم نه خود فریبی «صرفاً فردی»، بل خود فریبی شخصیت جامعه است که در این موضوع هیچ صداقتی با خود ندارد.

اگر انسان ها هیچ دینی را نمی پذیرفتند دچار این تناقض عظیم و خود فریبی سترگ نمی شدند.

انسان هنوز هم در کشمکش است؛ کشمکش روح غریزه با روح فطرت؛ انگیزش های فطری، او را دین گرا و دین دار می کند، و انگیزش های غریزی او را از عمل به دین، باز می دارد. و همیشه دربارۀ دولت، غلبه با روح غریزه بوده است.

حتی در فردیت خودمان هر کدام- کم یا بیش- مشاهده می کنیم که «دین نظری» را به خوبی (و با شیرینی، شوق و شعف که در درون مان احساس می کنیم) می پذیریم، اما در عمل از آن فاصله می گیریم. و «دولت غیر امامتی» از همین عنصر غریزی که همۀ مان داریم، نشأت می یابد.

عرض کردم این بحث با صرفنظر از گرایش ها، بینش ها و بدون طرفداری از دین، و فقط از دیدگاه واقعیت و شناخت واقعیت ها، بررسی می شود ؛ این یک واقعیت است که مردمان جهان در طول تاریخ دین را پذیرفته اند. و این نیز یک واقعیت است که به همان «پذیرفتۀ خودشان» فرصت عمل دربارۀ دولت نداده اند.

اکنون داوری با نویسندۀ این دفتر نیست، با خوانندۀ محترم است که کدامیک از این دو واقعیت را «خطای بشریت» می نامد. در هر کدام از طرفین این قضیّه که قرار گیرد در واقع انسان را محکوم کرده است.

قرآن در جانب روح فطرت ایستاده و می گوید: «وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبادِهِ جُزْءاً إِنَّ الْإِنْسانَ لَكَفُورٌ مُبين »:[2] آن ها در برابر خدا برای بندگانش جزئی (حقی) قائل شدند، انسان کفر ورز آشکار است.

اسلام و مبانی مدیریت،ص358-359

http://www.binesheno.com/Files/books.php?idVeiw=2858&level=4&subid=2858#_ftn5

[1] مانند دولت داود و سلیمان.

[2] آیۀ 15 سورۀ زخرف.

برچسب: نویسنده: رها پورعلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 20:12

صفحه بندی